🏝 بویوکآدا — جمعهای که با آخرین قایق برگشتیم
یه مدت حدود یک سال تو استانبول زندگی میکردم. زندگیام اونجا یه ترکیب عجیب از قهوه ترک، صدای اذان، صدای موج، و لهجههای مختلفی بود که تو هر خیابون میشنیدی.
اما چیزی که همیشه برای من خاص بود، جمعهها بود — جمعههایی که با دوستای ایرانیمون قرار میذاشتیم و میزدیم بیرون از شلوغی شهر، به سمت جزیرههای پرنس (Princes’ Islands) و مخصوصاً بویوکآدا (Büyükada).
صبح زود بیدار میشدیم، معمولاً دور و بر ۸ صبح. یه چای لبنانی از دکهی سر کوچه میگرفتیم، بعد با مترو یا تراموا خودمون رو میرسوندیم به ایستگاه امینونو (Eminönü) یا کاباتاش (Kabataş) — بستگی داشت از کجا راه بیفتیم.
اونجا اسکلهها همیشه پر بودن از آدمایی که سبد پیکنیک به دست داشتن، دوچرخه، بچه، یا فقط یه لبخند و یه کلاه حصیری.
بلیت قایق خیلی راحت از همون باجههای کنار اسکله فروخته میشه. اگه با استانبولکارت بری، هزینه رفت معمولاً حدود 25 تا 35 لیر درمیاد (بسته به ساعت و نوع قایق — سریع یا معمولی).
قایقهای دولتی هر ۳۰ تا ۶۰ دقیقه حرکت میکنن. ما همیشه قایق معمولی رو انتخاب میکردیم چون تو مسیر میتونستی بشینی روی عرشه، چای بخوری، صدای مرغا رو بشنوی و از روی آب نگاه کنی چطور استانبول آرومآروم پشت سر جا میمونه.
تا بویوکآدا حدود ۷۵ دقیقه راهه. باد خنک میخوره توی صورتت، و اون حس رهایی کمکم از تنت بالا میره. وقتی میرسی، بویوکآدا یه دنیای دیگهست: هیچ ماشین شخصیای نیست، فقط دوچرخه، اسبسواری، و صدای زنگ دوچرخهها.
ما معمولاً یه دوچرخه کرایه میکردیم (حدود ۱۵۰ تا ۲۰۰ لیر برای نصف روز) و میچرخیدیم توی کوچههای باریک با خونههای چوبی قدیمی و گلهای رز که از دیوارها بیرون زده بودن.
ظهر میرفتیم یه رستوران لب دریا — اونایی که ماهی تازه و “meze” سرد دارن. غذای ساده ولی باحال: ماهی سرخشده، سالاد، و نوشیدنی سرد.
بعدازظهرها همیشه یه گوشهی ساکت پیدا میکردیم، یه سایهی درخت، و فقط مینشستیم. هیچکس حرف نمیزد. جزیره اونقدر آروم بود که صدای نفس کشیدن دریا رو هم میشنیدی.
نزدیکای غروب، هوا طلایی میشد. مغازهها آروم میبستن، صدای زنگ کلیسا از دور میاومد، و ما تازه یادمون میافتاد باید برگردیم.
آخرین قایق معمولاً حدود ۹ یا ۹:۳۰ شب از اسکله برمیگرده. همیشه سعی میکردیم همون آخری رو بگیریم. قایق تو تاریکی حرکت میکرد، و چراغهای استانبول از دور مثل ستارههای کوچیک میدرخشیدن.
اون شبها برای من مثل یه مدیتیشن بودن؛ یه یادآوری از اینکه لازم نیست همیشه دنبال مقصد بزرگ بگردی، گاهی یه جزیرهی کوچک و یه قایق آخر شب، خودش همهی جهان میتونه باشه.

