صبح زود از حوالی دامبولا (Dambulla) بیدار شدیم. هوا هنوز خنک بود، و مه نازکی بین درختهای نخل پیچیده بود. یه موتورسیکلت هوندا ۱۲۵ از یکی از محلیها اجاره کردیم، مردی مهربون با لبخند همیشگی سریلانکاییها. گفت:
“Just follow the road, the lion will show you the way.”
خندیدم، چون واقعاً توی مسیر هرچقدر جلوتر میرفتی، اون صخرهی عظیم کمکم از دل زمین بیرون میاومد، مثل یه شیر خوابیده در میان جنگل.
راه تا سیگیریا زیاد نبود — حدود ۳۰ دقیقه. جاده باریک، پر از پیچ، و گاهی پر از میمونهایی بود که بیهوا وسط مسیر میپریدن. بوی خاک خیس و چای تازه از اطراف میاومد. باد میزد تو صورتم و حس میکردم دارم وارد داستانی از قرنهای قبل میشم.
وقتی رسیدیم، اون عظمت صخره توی چشمهام جا نمیشد. قلعهی شیر، Sigiriya Rock Fortress، حدود ۲۰۰ متر ارتفاع داره و بالاش یه دژ باستانی ساخته شده که هزار و پانصد سال پیش پادشاه “کاساپا” اونجا زندگی میکرده.
از پایینش که نگاه میکنی، میفهمی چرا اینجا رو “عجایب جهان” میدونن.
ورودی حدود 9000 روپیه سریلانکا بود (برای توریستها). اولش گرون به نظر میرسه، ولی وقتی پا میذاری داخل، همه چی عوض میشه.
مسیر بالا رفتن پر از پلهست، شاید نزدیک هزار تا. ولی تو هر چند دقیقه یه منظرهی تازه داری:
- باغهای سلطنتی پایین دست، با حوضهای سنگی و طراحی هندسی فوقالعاده،
- نقاشیهای دیواری “Sigiriya Frescoes” که هنوز بعد از قرنها زندهن،
- و بعدش مسیر فلزی باریکی که تا بالای صخره میره.
باد از لای موهات رد میشه، صدای پرندهها میپیچه و تو فقط بالا میری…
اون بالا، وقتی به لبه میرسی، دشت سبز سریلانکا تا افق گستردهست. اونقدر زیباست که چند دقیقه فقط سکوت میکنی.
یه بطری آب خنک باز کردیم، نشستیم لبهی دیوارهای باستانی، و به صدای طبیعت گوش دادیم. اونجا فهمیدم چرا سریلانکا رو “جزیرهی لبخند” میگن — چون حتی صخرههاش هم باهات لبخند میزنن.
برگشتیم پایین، خسته ولی خوشحال. یه پیرزن محلی کنار خروجی نارگیل تازه میفروخت، گفت: “You climbed the lion? You are strong like him!”
خندیدیم. نارگیل رو سر کشیدم، شیرین بود — مثل حس همون روز.
راه برگشت رو هم با موتور رفتیم، از بین درختهای سبز، توی غروب نارنجی. باد میزد توی صورتم و فقط یه فکر تو ذهنم میچرخید:
بعضی جاها رو نمیشه فقط دید، باید با پوست و استخون زندگیشون کرد — سیگیریا از هموناست.

