🕊 آنورادهاپورا، شهری که زمان در آن مدیتیشن می‌کند

صفحه اصلی » 🕊 آنورادهاپورا، شهری که زمان در آن مدیتیشن می‌کند

حدود سی روز در آنورادهاپورا (Anuradhapura) زندگی کردیم. شهری که با هیچ جای دیگه‌ی سریلانکا قابل مقایسه نیست.

وقتی واردش می‌شی، حس می‌کنی داری به عقب برمی‌گردی؛ نه فقط در تاریخ، بلکه در آرامش.

همه چیز اینجا آرام‌تره، هوا، آدم‌ها، حتی پرنده‌ها.

آنورادهاپورا پایتخت معنوی سریلانکاست. شهری که هزاران سال قدمت داره و هنوز روح بودا در کوچه‌هاش جریان داره.

هر صبح که بیدار می‌شدیم، صدای ناقوس از معابد می‌اومد. راهبان با لباس‌های نارنجی از کنار خیابون‌ها عبور می‌کردن، و مردم با احترام سر خم می‌کردن.

اینجا فروش مشروبات الکلی ممنوعه. نه از ترس قانون، بلکه از احترام به باور مردم.

اونقدر ایمان در این شهر عمیقه که حتی بوی آرامش با خاکش قاطی شده.

ما در محله‌ای نزدیک معبد Ruwanwelisaya اقامت داشتیم. معبدی سفید و عظیم که شب‌ها با نور ماه می‌درخشید.

از صبح تا شب راهب‌ها و مردم عادی میان و می‌رن. بعضی گل نیلوفر به دست دارن، بعضی فقط سکوت.

یه روز با یکی از راهب‌ها صحبت کردم — جوانی با چشم‌های آرام و صدای ملایم — گفت:

“هر چیزی که آرامت کند، بوداست.”

اون جمله هنوز توی ذهنم می‌چرخه.

در این شهر، مدیتیشن یه کار روزمره‌ست. همه جا پر از مرکزهای ویپاسانا (Vipassana) و Silent Retreatsه.

هر گوشه‌ای صدای زنگ و مانترا میاد. و جالبه بدونی که در همین شهر، آخرین ماه سفر شش‌ماهه‌مون، قراره من و چند تا از دوستام وارد یکی از همین دوره‌ها بشیم — یه تجربه‌ی سکوت مطلق، نه گوشی، نه حرف، فقط خودت و ذهنت.

اما آنورادهاپورا فقط روح نیست، زندگی هم هست. توی یکی از کافه‌های کوچیک نزدیک معبد Jetavanaramaya با چند تا از بچه‌های کریپتو آشنا شدیم.

جالبه که حتی توی شهری این‌قدر سنتی و مذهبی، نسل جدید با لپ‌تاپ‌هاشون دنبال بازارهای جهانی بودن.

اونجا فهمیدم که “سکوت و فناوری” می‌تونن کنار هم زندگی کنن.

غروب‌ها با موتور دور شهر می‌چرخیدیم. جاده‌ها خلوت بودن و صدای جیرجیرک‌ها همراه‌مون.

از کنار رودخونه‌ی Malwathu Oya رد شدیم، جایی که بازتاب معابد در آب دیده می‌شد — انگار زمین داشت به آسمون نگاه می‌کرد.

اون سی روز توی آنورادهاپورا یه جور مدیتیشن بود، نه فقط برای ذهن، برای زندگی.

شهری که بهت یاد می‌ده سادگی خودش یه نوع ثروته، و سکوت خودش یه زبان.

وقتی از اونجا رفتم، حس نکردم چیزی تموم شده؛ حس کردم یه قول داده‌م — که برگردم.

و حالا، چند ماه بعد، واقعاً دارم برمی‌گردم.

برای سکوت، برای ویپاسانا، برای دیدن دوباره‌ی اون چشم‌های آرام بودایی.

در این تصویر پای من رو مار میزنه و هر روز توسط پاهان نگهبان هتل پانسمان میشه

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

به بالا بروید