آرگامبی یکی از اون جاهاییه که بهت میگه: «زندگی رو زیاد جدی نگیر.»
شهری پر از موج، صدای موزیک، بوی نارگیل و لبخندهایی که نمیدونی از کجا میان.
از همون لحظهای که واردش شدیم، فهمیدم اینجا با بقیه جاهای سریلانکا فرق داره.
دریا اینجا زندهتره، و شب، هیچوقت تموم نمیشه.
Arugam Bay بهشت موجسوارهاست. از صبح زود تا غروب، صدای بوردهایی که میکوبن به آب از دور شنیده میشه.
موجهاش نرم ولی بلند — هم برای تازهکارها، هم برای اونایی که عاشق آدرنالینان.
کنار ساحل، کافههایی هستن که از ۷ صبح با قهوهی سیلان و موزیک ملایم باز میشن، و تا نیمهشب هنوز چراغشون روشنه.
ما تقریباً یه هفته اونجا موندیم، ولی حس میکردم هر روز یه فستیواله.
یه جور شور جمعی بین همهی مسافرها بود؛ از استرالیا و فرانسه گرفته تا بچههای خودمون از ایران.
ما اونجا با چند نفر از ایرانیها یه تیم ساختیم. کارمون؟
ساخت موزیکویدیو برای فستیوالها.
هر ویدئو که میساختیم، صد دلار پوندی میگرفتیم — پولی که هم خرج سفر میشد، هم یه خاطرهی تازه میساخت.
روزها کار میکردیم، شبها پای آتیشهای لب ساحل جمع میشدیم.
همهجور آدمی اونجا بود — از موجسوار حرفهای تا کسی که برای فرار از روزمرگی اومده بود.
یه شب یه فرانسوی اومد جلو، گفت:
“Arugam Bay is the city of sin.”
خندیدم، چون واقعاً همینطوره.
شهری که نه شب داره، نه قانون، نه تقویم. فقط حالِ همون لحظه مهمه.
اما بین این همه هیاهو، چیزای کوچیک هم بودن که آرگامبی رو برام خاص کردن.
یه روز با یکی از بچههای ایرانی، محمود، نشستیم کنار ساحل و شربت زعفرون میفروختیم.
زعفرون کرمانی بین اونهمه کوکتل و رم، عجیب طرفدار پیدا کرده بود!
حتی یه بار زرشکپلو با مرغ پختیم و دادیم به چند تا از توریستها — اونقدر براشون جذاب بود که گفتن باید تو فستیوال بعدی بساط غذای ایرانی راه بندازیم.
غروبهای آرگامبی رو هیچوقت یادم نمیره.
خورشید که میرفت پشت موجها، همهی دنیا نارنجی میشد.
بوی دریا، صدای خنده، و اون حس رهاییای که فقط سفر میتونه بهت بده.
اون شب آخر، موقع جمع کردن وسایل، به دریا نگاه کردم و گفتم:
“من حتماً یه روز برمیگردم.”
چون بعضی شهرها فقط مقصد نیستن — یه تکه از زندگیان.
و آرگامبی یکی از اون تکههاست.

