تریکومالی… شهری که از همون لحظهی ورود، بوی نمک و آزادی میده.
از گرمای بعدازظهر گرفته تا صدای موجهایی که شب تا صبح قطع نمیشن.
یه هفته کامل اونجا موندیم، اما راستش حس میکردم یه عمر گذشته و هنوز هم زوده برای رفتن.
به نظرم اگر بخوام یه جمله برای تریکومالی بگم اینه که:
“تریکومالی همزهی گرگان به امون پیوهست.”
یه نقطهی بین دو جهان؛ نه شلوغی پایتخت، نه سکوت کامل جنوب.
جایی بین آرامش و هیجان، جایی که زندگی و سفر با هم قاطی میشن.
ما بیشتر شبهامون رو توی Fernando’s Beach Bar میگذروندیم — جایی که انگار همهی توریستهای دنیا اونجا جمع میشن.
موزیک زنده، آتش روی شنها، آدمهایی از فرانسه، ایتالیا، آرژانتین، و حتی چند ایرانی که از راه دور خودشون رو به این نقطهی کوچک رسونده بودن.
اونجا شبها رنگ دیگهای داشتن، شبهایی پر از صدای دریا، خندهی غریبهها و بوی رم و نارگیل.
هر روز بعد از ظهر تا غروب، میرفتیم سمت Uppuveli Beach، ساحلی که شنهاش نرمتر از هر جای دیگهای بود.
زیر آفتاب داغ سریلانکا دراز میکشیدیم، چای سرد میخوردیم و تماشای موجهایی که بیوقفه برمیگشتن، خودش یه مدیتیشن بود.
تریکومالی فقط یه شهر ساحلی نیست، یه حسه.
یه جایی که نه ساعت کار مهمه، نه تقویم، نه برنامه.
صبحها بیدار میشدیم با صدای پرندهها، ظهرها توی کافههای کوچک کنار ساحل غذاهای دریایی میخوردیم، و شبها دوباره همه چیز برمیگشت به همون جایی که شروع شده بود — لب دریا، کنار آتش، با موزیک و آدمهایی که شاید هیچوقت دوباره نبینیشون.
یه شب، یکی از توریستهای فرانسوی گیتارش رو آورد، آهنگی زد و همه باهاش خوندن.
اون لحظه، حس کردم هیچ مرزی وجود نداره؛ نه کشور، نه زبان، نه مذهب — فقط آدمهایی بودن که اومده بودن یه تیکه از زندگی رو زندگی کنن.
صبح آخر، وقتی موتور رو روشن کردیم تا از تریکومالی بریم، صداش با صدای موج قاطی شد.
یه نسیم خنک از سمت دریا اومد و فقط گفتم:
“اگه یه روز بخوام برگردم، میخوام همونجا کنار فرناندوز، پای اون آتیش، بشینم.”
